|
|
|
در دشتي ، جفتي کبوتر مي زيستند و چون فرصت مي يافتند دانه فراهم مي کردند و در ظرفي مي ريختند. .. روزي کبوتر اولي به کبوتر دوم گفت : اکنون اول تابستان است و دشت ، علف بسيار دارد پس بهتر آن است که اين دانه ها را براي زمستان نگاه داريم. کبوتر دوم اين نظر را پذيرفت و به اين قرار ، دانه هاي نمناک و پر رطوبت را در ظرف ريختند تا پر شد. چون روزي از تابستان گذشت و گرمي هوا در دانه ها اثر کرد ، دانه ها خشک شد و اندکي از سر ظرف پايين تر رفت. آنگاه کبوتر اول آمد و اين گونه بديد. پس کبوتر دوم را گفت : چرا خوردي ؟ کبوتر دوم گفت : نخوردم و انکار کرد. اما هرچه انکار کرد سودي نداشت و بيشتر تنبيه شد. .. سرانجام تابستان سپري شد و پاييز و زمستان فرا رسيد. آنگاه باران هاي پي در پي بباريد و دانه ها دوباره نم کشيد و ظرف پر گشت. کبوتر متوجه شد که سبب نقصان (کم شدن دانه ها) چه بوده است ! پس شيون کرد و مي ناليد که : اشتباه کردم. اما پشيماني هيچ سودي نداشت. زيرا کبوتر دوم رفته بود.
نوشته شده توسط h در پنجشنبه 22 بهمن 1388 ساعت 12:22:22 AM |
|
: آمار وبلاگ
كل بازديد كننده ها : 363 نفر
دفعات نمايش وبلاگ : 486 بار
|
|